امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
هر چه ميخواهد دل تنگت بگو.
#1
سلام خواستم این تاپیک و بزنم هرکس شعر یا قطعه ادبی داشت اینجا بذاره برای شروع خودم یه شعر از فروغ میذارم


«در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
درباغهای پیرکسالت می چرخند
و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها برده اند
واکنون دیگر
دیگرچگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست
وگیسوان کودکیش را
درآبهای جاری خواهد ریخت
وسیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
درزیرپا لگد خواهد کرد؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی درانتظارروزمیهمانی خورشیدن.
انگار در مسیری ازتجسم پروازبودکه یکروزآن پرنده نمایان شدند
انگارازخطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که درشهوت نسیم نفس می زدند
انگارآن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.
درکوچه ها باد می آمد
این ابتدای ویرانیست
آن روزهم که دست های تو ویران شد باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی درآسمان دروغ وزیدن می گیرد
دیگرچگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزارساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید
برتباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگارهیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یارآن شراب مگرچند ساله بود؟
نگاه کن که دراینجا زمان چه وزنی دارد
وماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
من سردم است وازگوشواره صدف بیزارم
من سردم است و می دانم که ازتمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جزچندقطره خون چیزی بجا نخواهد ماند.»
#2
[B]نشسته ﺍﻡ....
ﮐﺠﺎ؟
ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻨﺪﯼ....
ﺩﺍﺭﻡ ﻋﻤﻖ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ
[/B]

#3
ادم به جرم خوردن گندم با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم؟!حوا خودش بهشت است.....
#4
بازآمدم بازآمدم، از پیش آن یار آمدم / در من نِگر در من نِگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم / چندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بدم، بالا روم / بازم رَهان بازم رَهان، کاین جا به زِنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم/ دامَش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر / آخر صدف من نیستم، من درّ شَهوار آمدم
ما را به چشم سَر مَبین، ما را به چشم سِرببین/ آن جا بیا ما را ببین،کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم، وز هفت آبا نیز هم/ من گوهر کانی بُدَم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمد‌ست، چالاک و هشیار آمد‌ست/ ور نه به بازارم چه کار، وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی! نظر در کل عالم کی کنی؟ / کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

#5
گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن
گریه قشنگه

بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه

گریه کن
گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

... قشنگه
... قشنگه
#6
دستانم بوي گل ميداد
مرا به جرم كندن گلي محكوم كردند ولي افسوس هيچكس مپنداشت شايد گلي كاشته باشم...
عشق رازی است
لبخند رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود .
وبلاگ هاي من::playfull:
http://www.sampad-shz.blogfa.com/
&
http://bugieboy.blogsky.com/
#7
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهو
شی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......






به خدا شعرش مجازه ها.گلسرخي.
بسیبشس
#8
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یادمن نبودی اما من به یاد توشکستم
غیرتو که دوری ازمن
دل به هیچکسی نبستم
هرترانه یادمن باش بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری من باش
عاشقانه یادمن باش
اگه باشی با نگاهت میشه ازحادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت گرگرفتن و بلد شد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یادمن باش

#9
اگه دستات خاطره هامو سوزونده
اگه شوقی تو نگاه شب نمونده
اگه محکوم یه رویای دروغم
اگه آواره این شهرشلوغم
نمیتونم ازچشای تو جدا شم
نمیتونم تورودوست نداشته باشم
بی تو پایانی واسه تنهایی هام نیست
منو از عذاب این قصه رها کن
منو دیوونه تر ازهمیشه این بار
میون بارون دلتنگی نگاه کن نگاه کن نگاه کن
اگه شکل آرزوهای تو نیستم
اگه گم شدم تو این روزای مبهم
اگه تو دستای تو ساده شکستم
اگه از تو از خودم از همه خسته م
نمیتونم از چشای تو جدا شم
نمیتونم تورو دوست نداشته باشم
نمیتونم ازچشای تو جدا شم
نمیتونم تو رو دوست نداشته باشم
بی تو پایانی واسه تنهای هام نیست
منو ازعذاب این قصه رها کن
منو دیوونه ترازهمیشه این بار
میون بارون دلتنگی نگاه کن نگاه کن نگاه کن ...

#10
رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم. عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من نیز

بی زار از خود از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش می کشم تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم .
رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو شاید ولی در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم .
تو را تا فردا با خود خواهم برد و با عشق تو و با یاد تو خواهم مرد .
تو باور نکن اما من عاشقم .


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان